تبليغاتX
دری که کوبه ندارد...

دری که کوبه ندارد...

اینجا تماشاگه شعر و سنگ و چشم انداز است. کلون بکوب تا به درون آیی...

چهار پاره:

پيش پايت عجيب روشن بود

پشت پايت هنوز باران است

عشقت ارديبهشت را آورد

رفتي و سالهاست آبان است

 

گلهء ابرهاي عابر خيس

ميهمانند پشت پنجره ام

بغض، اين ياكريم هر روزه

لانه كردست توي حنجره ام

 

منم و عطر دست هاي تو كه

كنج دلگير صفحه ها ماندست

گوشهء ناگهان عكسي زرد

از تو يك جفت چشم جا ماندست

 

منم و چشم هاي كاغذي ات؛

عصرهاي كرخت پاييزان

من و اين شانه ها كه خم شده اند

زير موچسب زرد آويزان

 

رفتگرهاي پير فصل تو را

از تنم سالهاست مي روبند

برگ ها دوباره مي ريزند

بادها مرا مي آشوبند

 

بعد تو طعم شور حسرت و بغض

روي لب هاي اين خيابان ماند

رفتگرهاي شهر پير شدند

رفتي و سالهاست آبان ماند

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 13:50  توسط شاهین صالح  | 

صبح هاي پاييزي وقتي نور خورشيد بالا اومده ولي گرماش هنوز تو مشت شب گرفتاره، وقتي توي كج و كوج كوه از خواب بيدار ميشي، وقتي سرما خون رو تو رگت رو رقيق مي كنه، يه كپه خاكستر كه از شب بلند گذشته مونده مي تونه گرماش رو آنچنان بهت بفهمونه كه هيچ ترديدي در تمام طول روز تو دلت باقي نمونه...

دل من آتشت بر پا!

غزلي به لهجه دريا؛ راحله:

با دست لطيف شعر خوابم كردي

با داغي يك نگاه آبم كردي

سوي تو روان شدم كه نوشم بكني

تو تشنه نبودي و سرابم كردي!

من يخ زدم و غريبه اي خردم كرد

خورشيد زمستان! تو مذابم كردي!

من در تپش زمان فقط ثانيه اي

تو يك دهه پر التهابم كردي

پيغمبر منحصر به فردم شده اي

با معجزه عشق عذابم كردي!

داغي دل سوخته ام كار تو بود

خاكستر عشق و التهابم كردي...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 11:18  توسط شاهین صالح  | 

حس خوشبخت بودن در قطاري كه بر ريل ناگواري مي رود طعم گسي دارد دوستان! چراغي در دست و چراغي در دل داشتن اتفاق بهت انگيزي است!

چه مي گوئيد؟! احساس خوشبختي تائيد نام خاموشي و خيانت است؟ هست!

 من چه مي توانم كه با ذات عشق و طبيعت خوشبختم .

شما، بله شما ! كه با صداي فرويد بزرگ عشق و طبيعت را تجسم ترس تواناي انسان بخوانيد.

چه كنم من يك فراري خندانم...

.....................

روزي ميان نگاهم چون شاخه اي قد كشيدي

بر ساحل بكر شعرم تو بي كران رد كشيدي

اشعار من قلعه ام بود تا شاهِ بيت تو آمد

با بوسه بر برج هر بيت يك مصرع بد كشيدي

عمري افق هام تن داد تنها به زنجير خورشيد

تا با تنت دور دريام يك خط ممتد كشيدي

خط زد مداد نگاهت هر واژه ساكني را

جايش ميان غزل هام مردي مردد كشيدي

حوّاي من اين تعارف آمد نيامد ندارد

بيهوده اين قافيه را باشد نباشد كشيدي...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 9:0  توسط شاهین صالح  | 

حرف هايي هست، مثل هر وقت ديگري، مثل هر روز. مثل آن روز هايي كه قدّم به آينه نمي رسيد هنوز و كلماتم در ذهن پيچاپيچ جويبارهاي زلال سر راه جريان مي يافت.  روزهاي درختان زبان گنجشك و شبهاي هواپيماهاي جنگي و سوغات هاي قرمزشان كه از آسمان مي رسيد و تن كاغذ كاهي شهرم را مي سوزاند.  روز و شب هاي جنگ زدگي اما در آغوش برادر بودن.  روزگار بوي پدر...

 حرف هايي هست.  مثل روزهاي هميشه ، روزهاي شوق و تكليف و ترس.  مثل شب گوشه هاي تنگ خانه غير هندسي در كوچه ياس و پرستو. كوچه پسران دوردست و دختران دشت هاي پر طراوت دامن.  روزهاي تفريق خواهر از دفتر رياضي مبهوت ناباور.  روزگار بغض مادر...

 حرف هايي هست مثل هميشه، مثل هنوز. حرف هايي يه شكل كاج هايي كه در انزواي جوان باغ هاي حصارك از ياد نمي روند. كاج هايي كه هنوز كلاغ ها به شاعرانه ترين كلمات ممكن وصفش را به خاطر مي آورند. حرف هايي در معبر اقاقي و عاشقي در ساعت هفت عصر...

 بزرگ شدم آنقدر كه قدّم به ابرهاي آينه رسيد.  آنقدر كه قامت لجوج شوق و خستگي را به چشم خود در آينه ديدم.  بزرگ شدم آنقدر كه قدّم برسد به سقف خاك گرفته اتاق كارم .  گردنم را كج مي كنم و در جوي آبي و جاري خودكار نجوا مي كنم :

حرف هايي هست ...

 

روزي تو آمدي به ده ما قدم زنان          مهمان شدي به وزن غزل ها قدم زنان

جز پينه هاي پير سهم ده ما نبود و تو    باران شدي به خشكي صحرا قدم زنان

فصلي كه خواب مزرعه پربودازكلاغ        تو آمدي به نرمي رويا قدم زنان

ذرات خاك بوي تنت را گرفت و بعد      پيدا شدي حوالي اينجا قدم زنان

از تو دو پاي چوب مترسك جوانه زد  مي خواند، شعر مزرعه ها را قدم زنان

آنقدر زير خنجر خورشيد را ه رفت          پاي برهنه اين مترسك تنها قدم زنان

لب تشنه نياز تنت شد كه ناگهان           جاري شدي به جانب دريا قدم زنان

جز يك كلاه و پيرهني پاره و گشاد       باقي نماند از مترسك و او را قدم زنان

ديدندكوليان كه درتن دريابه خواب رفت   خاموش شد صداي دوتا پا قدم زنان

حالانه مزرعه اي هست ونه مترسكي      حالا بيا بيا به تماشا قدم زنان

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 8:39  توسط شاهین صالح  | 

بهاري براي تو!

خورجيني از بهار پر از نور و پولكت

يك دسته پنجره پرِ از سار و لك لكت

اي يكهزارو سيصدو هشتاد و عشق من!

اي قلب القلوب دو چشم عروسكت

خانم درين دقيقه ها به چه كس فكر مي كني؟

از پشت پلك هاي بلورين عينكت!

هرچند سهم عيدي من را نداده اي،

اين بوسه را بگير و بينداز« قلكت »!

بر سفره سپيد زمستان روزگار

سبز سبو و قرمز ماهي مباركت...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 8:58  توسط شاهین صالح  | 

روييده بر خاكستري يخ بسته پنج انگشت با خنجر

شيطانكي آمد سوار قصه ها را كشت  با خنجر

شب مانده است و كوره راه مبهمي در پيش، بي فانوس

در هر قدم حس حضور سايه اي در پشت با خنجر

خاموش و خون آلود بر صلابه تاريك اهريمن

پل بسته چاك گرده نوراني زرتشت با خنجر

مي چرخد و مي رقصد از خون ناجي بي دست بي گردن

بر روي اقيانوس مواج هزاران مشت با خنجر

وقتي كه از مشرق صداي گريه خورشيد مي آيد،

يعني فلق عاصي شد و ديشب خودش را كشت...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 7:39  توسط شاهین صالح  | 

نگين در يخپرواز در خاطرهخسته نباشي...خط الراءسگذرگاه آسمانآنجا..آن بالا...بررررررف
+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 12:29  توسط شاهین صالح  |