روييده بر خاكستري يخ بسته پنج انگشت با خنجر

شيطانكي آمد سوار قصه ها را كشت  با خنجر

شب مانده است و كوره راه مبهمي در پيش، بي فانوس

در هر قدم حس حضور سايه اي در پشت با خنجر

خاموش و خون آلود بر صلابه تاريك اهريمن

پل بسته چاك گرده نوراني زرتشت با خنجر

مي چرخد و مي رقصد از خون ناجي بي دست بي گردن

بر روي اقيانوس مواج هزاران مشت با خنجر

وقتي كه از مشرق صداي گريه خورشيد مي آيد،

يعني فلق عاصي شد و ديشب خودش را كشت...