خون رقص...
روييده بر خاكستري يخ بسته پنج انگشت با خنجر
شيطانكي آمد سوار قصه ها را كشت با خنجر
شب مانده است و كوره راه مبهمي در پيش، بي فانوس
در هر قدم حس حضور سايه اي در پشت با خنجر
خاموش و خون آلود بر صلابه تاريك اهريمن
پل بسته چاك گرده نوراني زرتشت با خنجر
مي چرخد و مي رقصد از خون ناجي بي دست بي گردن
بر روي اقيانوس مواج هزاران مشت با خنجر
وقتي كه از مشرق صداي گريه خورشيد مي آيد،
يعني فلق عاصي شد و ديشب خودش را كشت...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 7:39 توسط شاهین صالح
|