88 رفت
دوباره ميون خط خطيِ كاغذ ها گمت كردم! صدات گره خورد تو صداي نفس نفس فرار و فريب.
رفته بودي! با سال ها! با 6ها، 7ها، 8ها.... كنار«8» ها راه افتادي و رفتي. قدم هات سال ها رو پر 88 كرد و از روبروي منظره من گذشت و دور شد: 888888....
روز ها رسيدن به نرسيدن شد، حرف ها گفتنِ نگفتن، سكوت ها بودنِ نبودن.
قصه اينه كه اين قصه نيست! حرف حرف عمرِ، حرف زندگيِ. صدا صداي پاست، صداي عبور عقربه هاست.
ما عقربه ايم! پاهاي ما عقربه است كه مي گذره. لحظهء ما صداست، لحجهء ما صداست! صدايي كه گفته شده و شنيده شده و داره به آخراي نقطه چين شدش مي رسه...
+ نوشته شده در دوشنبه نهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 13:16 توسط شاهین صالح
|