صبح هاي پاييزي وقتي نور خورشيد بالا اومده ولي گرماش هنوز تو مشت شب گرفتاره، وقتي توي كج و كوج كوه از خواب بيدار ميشي، وقتي سرما خون رو تو رگت رو رقيق مي كنه، يه كپه خاكستر كه از شب بلند گذشته مونده مي تونه گرماش رو آنچنان بهت بفهمونه كه هيچ ترديدي در تمام طول روز تو دلت باقي نمونه...

دل من آتشت بر پا!

غزلي به لهجه دريا؛ راحله:

با دست لطيف شعر خوابم كردي

با داغي يك نگاه آبم كردي

سوي تو روان شدم كه نوشم بكني

تو تشنه نبودي و سرابم كردي!

من يخ زدم و غريبه اي خردم كرد

خورشيد زمستان! تو مذابم كردي!

من در تپش زمان فقط ثانيه اي

تو يك دهه پر التهابم كردي

پيغمبر منحصر به فردم شده اي

با معجزه عشق عذابم كردي!

داغي دل سوخته ام كار تو بود

خاكستر عشق و التهابم كردي...