تا حالا افق را اين طوري نگاه نكرده بود. به اين لغزندگي و ناپايداري كه هي كج بشود و راست بشود، بالا برود و پايين بيايد. نديده بود تا حالا چنين افق بي اعتمادي را كه در اين دم هاي كوتاه بي مجال همه يادگار هايش را ويران كند. درخت را، آفتاب را، نفس را و خاك را فرو رفته مي ديد؛ فرو رفته و غرق شده. دست كرختش را كه انگار كوتاه شده بود به خاك مي كشيد و نمي يافت. به پنجره هوا و نفس گردن مي كشيد و نمي رسيد. به درخت و آفتاب تشنه بود و تشنه تر مي شد.. دريا همه زندگيش را مي خواست: جانش را ، نفسش را، آغوشش را. مي خواست و مي گرفت، مي گرفت و پس نمي داد. در بي نهايت آب فرو مي رفت و فرو مي ريخت. صداي آب در شريان هاي تنش جلو مي رفت و فرا مي گرفت. جانش حباب حباب از سينه اش جدا مي شد و تن به دريا مي داد. در گلويش طعم شور فلس و لجن رسوب مي كرد و بازوانش آغوش باز مرگ مي شد. پاهايش به پايان مي رسيد همه چيز همين جا برايش تمام مي شد. تمام...